تبليغاتX
دختر فکر بکر من ( 1 )

دختر فکر بکر من ( 1 )

درباره داستان کوتاه و کمی هم چیزای دیگه !

 

دختر به پسر گفت : " دوستت داشتم . . . اما تو نفهمیدی "

پسر نگاه غمگینی به او کرد و جواب داد : " چرا . . . اینقدر ها هم بی شعور نبودم " دم درب مهتابی نشسته بود ، پک عمیقی به سیگار زد و تهش را از بالای نرده ها به داخل باغ انداخت . اشک در چشمانش حلقه زده بود ، به منظره باغی که مهتابی مشرف به آن بود و ساختمانهای کوچه ء آنسوی باغ چشم دوخت و گفت : " کاش یک جمله گفته بودی . . . فکر می کردم علاقه ای به ارتباط با من داشته باشی ، اما اگه گفته بودی . . . همین جمله یا یه چیزی مثه این رو اگه گفته بودی . . . اونوقت مطمئن می شدم "

_ " گفتم . . . به اندازه ای که گوشی بیاد دستت گفتم "

_ " کافی نبود . . . "

پسر این جمله را بدون آنکه به آن ایمان کافی داشته باشد گفت و بعد با تردید و لکنت ، گویی می خواست چیزی بگوید تا دختر را متقاعد کند گفت : " خب . . . من . . . من چی می باس می گفتم ؟ . . . می بایست چیکار می کردم ؟ . . . می اومدم یکٌاره می گفتم فلانی من دوستت دارم ؟ . . . اگه می زدی توی ذوقم چی ؟ "

دختر روی صندلی چرخان پشت میز مطالعه گوشه نمازخانه ، نشسته با نگاه کجکی به پسر ، در حالی که کمی صندلی را به اطراف می چرخاند : " مزخرف نگو . . . هان ؟ . . . غرورت می شکست ؟ . . . می بایست جلوت زانو می زدم ؟ "

پسر ؛ عصبی : " چی داری می گی واسه خودت و می ری ؟ . . . "

غم را در چهره و چشمان دختر می بیند ، انگار از حرف خود پشیمان شده باشد خودش را جمع و جور می کند ، لختی بعد ناامیدانه می گوید : " آره حق با توئه . . . من یه ترسوام . . . همیشه پشت دلیل هام قایم شدم . . . پشت استدلال های زورکی . . . پشت رفتار و منش روشنفکرانه یا بهتر بگم روشنفکر معابانه . . . من هیچی نیستم ، حتی یه شاعر درست و حسابی هم نشدم "

دختر : " اونا چی اند ؟ "

_ " چی ها ؟ "

_ " همون استدلال ها "

_ " هیچ چی . . . مزخرفند . . . دروغند "

_ " نه . . . می خوام بدونم " مهربانانه از صندلی پائین می آید و روبروی پسر کنار درگاهی مهتابی می نشیند .

_ " هیچی بابا . . . من خجالتی بودم یا بهتره بگم ترسو بودم و هر دختری که توی زندگیم بهم نزدیک می شد رو از خودم روندم "

_ " توی چشام نگاه کن "

پسر با دلهره چشمان زردش را به سوی دختر می گرداند .

دختر به آرامی اما قاطع : " منطق خودتو برام بگو ، نه سرکوفتهائی رو که به خودت می زنی . . . اونا باشه واسه خلوت خودت "

پسر : " خیلی خب . . . یه زمانی من و چند تا پسر دیگه توی خیابونا پرسه می زدیم و بارها و بارها اینارو می گفتیم و می شنیدیم . . . حالا دیگه حوصله ء گفتنشونو ندارم اما زور می زنم ، گند های قدیمی رو از زیر آوار بیرون می کشم و خاک سالها رو از روش پاک می کنم تا ببینی شون "

سیگار دیگری می گیراند و ادامه می دهد : " یکی بود یکی نبود . . . وقتی اومدم برای ثبت نام توی انجمن شعر . . . چند سال قبل بود ؟ ( کمی مکث می کند ) هشت سال پیش . . . نچ نچ . . . هشت سال گذشته ، تصمیم داشتم درد و غمی رو که احساس می کردم در قالب شعر چنان بیان کنم که دنیا رو تکون بده . . . هه . . . می دونی درد بزرگ آقای شاعر چی بود ؟ . . . دوست دختر نداشت ؛ اما به خودم گفتم تو ی انجمن جای پیدا کردن دوست دختر نیست ؛ اینجا حرمتش بیش از این حرفهاست ؛ اینجا بایست دنبال یه هدف خیلی ارزشمند تر بگردی "

_ " کدوم هدف ؟ "

_ " خواهش می کنم بس کن . . . خسته ام . . . خستگی سالها توی ذهنم رسوب کرده . . . غصه ای که من و دوستام توی اون سالها می خوردیم چه احمقانه یا بچگانه به نظر برسه چه برعکس ، واسه من خیلی مهمه . . . برام باارزشه ، قابل احترامه . . . اصلا" همون رنجهای روحی منو ساخت . . . "

_ " داری خودتو توجیه می کنی "

_ " هر جور دوست داری فکر کن . . . من می تونستم امروز یه پسر هرزه اما بی درد باشم ، اون بهتر بود ؟ "

_ " امل هم که شدی ؟! "

پسر وانمود کرد که این جمله را نشنید و به صحبت خود ادامه داد : " وقتی از قدیمها حرف می زنم یا شعری می گم دوست دارم شنونده ام یا خوانندهء شعرهام درست به اندازهء خودم توی اون سالها رنج بکشه و بفهمه ما چی کشیدیم . . . جوون ، تنها ، عاشق . . . اما نمی شه ، پس منم که نسبت به این قضیه تعصب داشتم ترجیح می دادم اصلا" به کسی چیزی نگم یا درباره اش چیزی ننویسم ؛ اما این روزا دیگه واقعا" به حلقومم رسیده می خوام فریاد بزنم . . . نه نه ، حتی این حرفها هم حق مطلبو ادا نمی کنه ؛ همینه که می گم باید ساکت بمونم دیگه . . . من نمی خوام کسی فکر کنه دارم یه جک براش تعریف می کنم . . . فریاد ، هه . . . فریاد رو که همون سالها می خواستم بزنم و نمی شد . البته یه جور دیگه می زدم اما کسی نمی شنید . . . بعدش نوبت فرو ریختن توی خودم شد و بافتن پیله . . . بعدش فصل گندیدن بود ، زنده ء گندیده . . . امروز سالهاست که کار از فریاد زدن گذشته "

دختر با تعجبی که بروز نمی داد به پسر که دیوانه وار با بغض و حرص کلمات را از لای دندانهایش بیرون می ریخت نگاه می کرد . پسر پکی به سیگارش زد .

مسئول انجمن وارد اتاق شد و گفت : " جلسه شروع شده شما نمیآید ؟ "

_ " چرا شما تشریف ببرید . . . ما هم می آئیم " دختر این را گفت و رو به پسر کرد و چون مشتاقانه منتظر شنیدن بود برای به حرف آوردن پسر خواست چیزی گفته باشد : " می فهمم تو افسرده ای . . . ! "

_ " نه ، من افسردگی رو پست سر گذاشتم و به درماندگی رسیدم . . . "

_ " خب . . . "

پسر نگاه عمیقی به او نمود و گفت : " هان ؟ . . . داری روی یه بیمار روانی تحقیق می کنی ؟ نوبت حرف زدن تو کی می شه ؟ "

اما بدون اینکه منتظر جواب باشد ادامه داد : " بذار خلاصه کنم فقط در چند کلمه چون واقعا" نمی خوام ادامه بدم . . . اون استدلالها . . .

 تربیت آدم توی خونه و مدرسه ، طبقه اجتماعی – فرهنگی ، موقعیت اقتصادی ، فرهنگ مورد تائید جامعه و شاید از همه مهمتر شرایط سیاسی حاکم بر مملکت افراد بعلاوه ژنتیک اونها می شه شخصیتشون . . . می شه زندگیشون . . . که همه باورها و ترسها و آرزو هاشونو می سازه " دختر گویی نقطه ضعفی در حرفهای پسر پیدا کرده باشد مثل کسی که در لحظهء شکست برگ برنده ای رو کرده گفت :

_ " اراده شون چی ؟ . . . هیچ نقشی نداره ؟ "

_ " نمی خوام بگم ضعیف و قوی بودن ارادهء افراد ژنتیکیه یا تماما" به تربیتشون یا شرایط جامعه شون بر می گرده اما تاثیر این عوامل رو هم نمی شه منکر شد ، می شه ؟ "

وقتی او حرف می زد دختر به این فکر می کرد که پسر باید روزهای بسیار با این افکار دست به گریبان بوده باشد ، برای هر سوالی جواب آماده ای داشت . اما حتما" افرادی که متخصص امور بودند می توانستند با دلایل قوی تر خود او را به زانو در آورند اما خود دختر نمی توانست . چه اهمیت داشت ؟ درست بود که او منطق قابل توجهی برای ارائه به این ماشین دودزا نداشت ، اما احساسش می گفت که پسر اشتباه کرده است و حالا تنها دارد آسمان ریسمان می بافد که از اتهام رهائی یابد .

هر چند که در آغاز با زیرکی اتهامات را پذیرفته بود اما حالا یواش یواش داشت تبرئه می شد .

دختر : " مثلا" چی ؟ "

پسر : " باز می گه مثلا" چی ! . . . مثلا" . . . مثلا" اینکه من دو سال توی اون لباس سبز خدمت سربازیمو انجام دادم ، با آدماش دوست شدم و زندگی کردم . اما حالا که چند ساله خدمتم تموم شده ؛ هنوز که هنوزه . . . وقتی توی خیابون یه مامور با اون لباس رو می بینم ، بی جهت می ترسم . . . زندگی سخت و مشکلات اونا رو می شناسم و علت ترس امروزم رو نه "

لااقل در این مورد حق با او بود ، دخترک هم همین احساس را بارها تجربه کرده بود .

پسر سیگار دیگری به لب می برد . دختر دست پیش می برد و سیگار را از لبش می گیرد و پرت می کند پائین ، داخل باغ . پسر یکه می خورد ، بعد شاکی می شود ، سپس از این حالت او هر دو می زنند زیر خنده . پسر ضمن خنده چنان سر تکان می دهد که انگار تا به حال درباره چیز پیش پا افتاده ای آن همه عصبی شده بوده و دختر هم با نگاهی معصومانه در چشمهای او با سری خم شده به یک سو می خندد .

پسر ( آرامتر و آسوده تر از قبل ) : " اما در مورد اُمُل بودن من . . . "

_ " خواهش می کنم . . . ایندفعه من نمی خوام درباره اش حرف بزنیم . . . داشتم شوخی می کردم "

_ " اما واسه من خیلی جدی شده بود . . . رفتی شیراز دانشگاه . . . من تازه از سربازی اومده بودم ، توی انجمن دیده بودمت ؛ با یه لحن تمسخر آمیزی بهم گفتی فلانی تو هنوز عوض نشدی ؟!

اما خودت عوض شده بودی . . . جلف و لوس . . . دیگه از اون خانومی و وقاری که منو عاشق تو کرد خبری نبود . . . با یکی دیگه قرار و مدار داشتی . . . توی انجمن تو سر و کول هم می زدید . . . با هم پیتزا می خوردید و کافه نشینی داشتید . . . آره من خیلی امل بودم . . . هنوزم هستم . . . اگه مثلا" توی اروپا زندگی کرده بودم شاید کلا" یه جور دیگه بودم ، اما من خوب یا بد یه ایرونی ام "

_ " منم یه دخترم "

_ " و مثه اکثرشون بی وفا "

_ " آقای روشنفکر . . . شما مردا باید ریشه این      بی وفائی رو تو خودتون جستجو کنید "

_ " اولا" که . . . من روشنفکر نیستم ؛ تو دور و برم هم کسی که واقعا" روشنفکر باشه پیدا نکردم . البته تا دلت بخواد کسائی که افهء روشنفکری دارن پیدا می شه . . . روشنفکرها یا به رحمت ایزدی رفتند یا از منو تو فرسنگها دورند ؛ ثانیا " . . . این شعارهای فمینیستی رو هم بریز دور و یه جواب درست و حسابی بهم بده "

_ " دارم می گم وقتی تو بهم خودتو نزدیک نمی کردی ، خب منم . . . "

_ " تو هم رفتی سراغ یکی دیگه !  فرقی هم برات نداشت که کدوم خری باشه ؟ "

_ " تو از مردونگی کم داشتی . . . هر چقدر هم که آدم حساس و فهمیده ای باشی نمی تونه کافی باشه اگه عملت چیزی رو نشون نده "

_ " ببینم چرا همیشه ما مردا بایست پا پیش بذاریم ؟ "

_ چون این جوری رسمه . . . این تو فرهنگ ماست "

_" فرهنگ ما ؟ . . . فرهنگ ما امل ها و سنتی ها یا فرهنگ شما امروزی ها و مدرنیست ها ؟ "

دختر عصبانی می شود ، سرش را می گیرد و می گوید : " خسته م کردی . . . مغلطه می کنی . . . اصلا" این حرفها چه فایده داره . . . از اون روزا خیلی گذشته . . . دیگه دیره ، هیچ چیز رو نمی شه جبران کرد "

_ " راست می گی . . . اما مغلطه رو تو می کنی نه من "

دختر بر می خیزد و از پسر دور می شود . بعد رو به او می کند و می گوید : " کله شق . . . خود خواه . . . همیشه حرف آخر باید حرف خودت باشه "

پسر می خندد و به بیرون نگاه می کند : " راست می گی . . . توی صحبت های ما بیشتر عقل حاکمه تا احساس ، واسه همینم خشکه "

_ " اینم تقصیر خودته "

_ " شاید تو تموم این سالها داشتیم آزمایش می شدیم . . . یا پخته می شدیم . . . شاید مشکل اینجاست که نمی تونیم گذشته رو فراموش کنیم "

_ " من می تونم "

مسئول انجمن درب را باز کرد و گفت : " خسته نباشید . . . جلسه تموم شد " لبخندی زد و جوابش را هم با لبخندی گرفت و درب را بست . همهمه و سر و صدای شاعران جوان از مدتی قبل شنیده می شد که در لابی همه با هم و در هم مشغول حرف زدن بودند . بعد از رفتن مسئول ، پسر رو به درب بسته گفت : " نترس ، کار خلاف شرع نمی کردیم "

و برخاست ، به دختر نزدیک شد ، دو دستش را روی بازوان دختر گذاشت و گفت :

" خب ، بالاخره حرف آخر رو تو زدی . . . راضی هستی ؟ "

دختر از تمام شدن وقت ناراضی بود ، دلش می خواست لااقل پیشرفتی احساس کند . بغض خفیفی در گلو داشت . پسر همه چیز را در چشمانش خواند . او را به سمت خود کشید و گفت : " گفتی می شه گذشته ها رو فراموش کرد ؟ . . . "

دختر با سر جواب مثبت داد .

_ " خب من باید . . . بذار ببینم . . . "

از چهارچوب درب مهتابی به نقطه ای دور در افق نگریست : " من باید چی می گفتم که نگفتم ؟ . . . باید می گفتم خانوم خانوما ، من دوستت دارم . . . عاشقتم . . . به تو فکر می کنم . . . خوبه ؟ "

باز دختر سر تکان داد . در حالی که اشک در چشم داشت و دهان بسته بود . پسر دل به دریا زد . به آرامی دختر را به خود چسباند .

مقاومتی در کار نبود . نه دختر به او فحش داد نه توی گوشش زد و نه کسی بازداشتش کرد . این اولین بارش بود .  برخورد سینه های نرم دخترک با بدن تکیده اش تا مغز استخوان پسر را لرزاند . اما شهوتی در کار نبود . مثل شوک یک مبارز سیاسی در لحظه ای که پای جوخه دار ، طناب بر گردن دارد و صدای منعکس شدهء راندن صندلی را از زیر پایش می شنود . گیج بود . دیگر خبری از استدلال ها و ایسم ها و فلسفه بافی ها نبود . دختر را در آغوش داشت . دخترک چنان خود را به او چسبانده بود که پنداشت از آغاز یکی بوده اند . سر بر سینه پسر به آرامی می گریست . بوی عطرش باعث شد پسر بی جهت بخندد . لحظه ای افکار شیطانی هجوم آوردند : " عمر هدر دادی . . . این همه سال بی جهت غصه خوردی . . . جوانیت هدر رفت  . . . کاری به این آسانی را چه سخت انجام دادی . . . چه تلخ . . . چه احمقانه "

دلش خواست دختر را از خود دور کند اما به سرعت جلوی این فکر را گرفت . گفت :

" عزیزم بسه دیگه . . . الان یکی میاد تو . . . همین الآنش هم با این یک ساعت خلوت کردن تو این اتاق به اندازه کافی تابلو شدیم . . . می ترسم یکی درو وا کنه "

دختر همینطور که در آغوش پسر بود ، سر از سینهء او برداشت و به صورتش نگریست و گفت : " مگه ما چیکار داریم می کنیم ؟ . . . بذار ببینن . . . بذار بدونن . . . دختر و پسری همدیگه رو دوست دارن همین . . . چه اهمیتی واسه دیگران داره ؟ "

پسر به آرامی و با لبخند جواب داد : " اهمیت فضولی و حسودی . . . به زودی همه چیز رو خواهند دونست . . . اما نه الآن و به این شکل . . . خوبیت نداره "

افق در قاب درب مهتابی مشرف به باغ ، که شکوفه های سفید بر شاخ درختانش نشسته بود ، رو به سرخی می گذاشت .

آن روز نمازخانهء انجمنِ شعر یکی از زیباترین شعرها را در حافظه خود ثبت کرد .  آری ، آن روز ، نمازخانه بجای بوی تند جوراب که مخاط بینی را می سوزاند ، بوی بهار نارنج می داد که مرهمی بر زخمهای کهنه بود .

 

کامبیز ـ پائیز ۸۰

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:50  توسط کامبیز قبادی  | 

تیتربندی کلی آموزش داستان نویسی ( داستان کوتاه ) که هر جلسه به ترتیب بخشی از آن در وبلاگ قرار داده خواهد شد :

 

تقسیم بندی آثار ادبی : 1. داستانی    2. غیر داستانی

تقسیم بندی داستان : 1. رمان و داستان کوتاه    2. رمانس   3. اتوبیوگرافی داستانی   4. طنز منیپوسی

رمان و داستان کوتاه :

1.      تعریف رمان

2.      تاریخ پیدایش

3.      طول رمان

4.      تفاوت رمان و داستان کوتاه

 

  1. تعریف داستان کوتاه
  2. نظر ادگار آلن پو درباره داستان کوتاه
  3. مساله طول داستان کوتاه
  4. داستان کوتاه " مدرن "
  5. درباره  تاریخچه داستان کوتاه
  6. نویسنده داستان کوتاه
  7. چند توصیه برای نویسنده تازه کار

 

موضوع داستان : 1. توضیحات   2. جاهائی که موضوعات داستانی مناسبی دارند

 

شیوه های روایت داستان : ( انواع دیدگاه ) : 1. دانای کل :  1-1 : دانای کل مداخله گر   2-1 : دانای کل بی   طرف

                                                        2. اول شخص : 1-2 : اول شخص شاهد     2-2 : اول شخص قهرمان

                                                        3. سوم شخص

 

نشان دادن در داستان کوتاه : 1. صحنه پردازی کردن  2. توسل به حواس پنجگانه  3.استفاده از گفت و گو   4. استفاده بیشتر ازعمل بجای توصیف  5. تمرکز بخشیدن به دیدگاه داستان

 

افتتاحیه : 1. توضیحات  2. وظیفه افتتاحیه  3. راههای مختلف شروع یک داستان

افتتاحیه در دوازده بند عمومی همراه با مثال برای هر یک از این 12 مورد :

  1. صحنه ای
  2. فضائی
  3. موضوعی
  4. رویدادی
  5. احساسی
  6. کنشی
  7. درقلب ماجرا ( وضعیتی )
  8. گفت و گویی
  9. شخصیتی
  10. نویسنده به خواننده
  11. خاطره ای ، مکاتبه ای
  12. پرسشی

 

طرح : 1. توضیحات  2. اجزا : 1-2 : تنش  2-2 : کشمکش  3-2: تناقص 4-2 : گرفتاری ها   ( درگیریها ) یا موانع

         3 . مثالی برای هر کدام  4 . شکلهای مختلف طرح

 

 

. . . و سایر عناصر سازنده داستان کوتاه با تقسیم بندی ها – توضیحات و مثال برای هر مورد . 

 

 

بخش نخست : تقسیم بندی آثار ادبی

 

  1. غیر داستانی : که عبارتند از زندگینامه ، اتوبیوگرافی ، مقاله ، تاریخ و سفرنامه . این آثار گرچه اکنون بعضی  از عناصر داستانی  را  اخذ  کرده اند  و به همین جهت از جذابیت هائی  برخوردار شده اند  که خصلت هنری دارند و در دل خواننده تاثیر بجا می گذارد ، هنر خوانده نمی شوند زیرا عمدتا" به خرد و قدرت  استدلال خواننده توسل می جویند ولی داستان بدین خاطر هنر بحساب می آید که بر خلاف  فلسفه و علم  و بر خلاف  تاریخ  و مقاله  و سفرنامه  و زندگی نامه  و اتوبیوگرافی ، عمدتا" به دل خواننده به احساسات و عواطف او متوسل می شود .

{ زندگینامه : شخص   A  در مورد زندگی شخص B   می نویسد .

   اتو بیوگرافی : شخص A   در مورد زندگی خودش می نویسد .  }

نویسنده اولین اتوبیوگرافی ( اعتراف ) شخصی بنام آگوستین قدیس بود . البته نباید فراموش کرد که داستان بر خلاف موسیقی ، نقاشی و پیکر تراشی به یک معنا هنر ناب نیست و می شود گفت تنه اش کمی خورده است یا می تواند بخورد به تاریخ ، به فلسفه ، به اندیشه های اجتماعی و تربیتی و سیاسی .  به نمودار زیر توجه کنید :

                                                       داستان                                                                  تاریخ 0------>------->-------->-----------<--------<------->-------0 فلسفه

 

داستان  در میانه های  پاره خطی ست  که یک سر آنرا تاریخ و سر دیگر این پاره خط را فلسفه ( یا سایر علوم ) تشکیل می دهد .  هر داستان بر روی این پاره خط در جایگاه خاصی قرار دارد . کاملا" در وسط ، کمی به این سو متمایل تر یا کمی به آن سو . ( ادامه دارد . . . )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 8:30  توسط کامبیز قبادی  | 

چشم

 

چشم یک روز گفت : من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است . این زیبا نیست ؟

گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت : پس کوه کجاست ؟ من کوهی نمی شنوم .

آنگاه دست در آمد و گفت : من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم من کوهی نمی یابم .

بینی گفت : کوهی در کار نیست من او را نمی بویم .

آنگاه چشم به سوی دیگرچرخید .

 و همه درباره وهم شگفت انگیز چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند : این چشم یک جای کارش خراب است .

 

" جبران خلیل جبران –   پیامبر و دیوانه –   ترجمه نجف دریابندری –  نشر کارنامه "

 

 

درباره دادن و گرفتن

 

زمانی مردی بود که یک دره پر از سوزن داشت . روزی مادر عیسی نزد او آمد و گفت : ای دوست ؛ پیراهن پسرم پاره شده است و من باید پیش از آن که او به معبد برود آن را بدوزم . یک سوزن به من نمی دهی ؟

آن مرد سوزنی به او نداد ؛ ولی نطق غرائی درباره دادن و گرفتن  برایش  کرد تا پیش از رفتن پسرش به معبد برای او نقل کند .

 

" جبران خلیل جبران –   پیامبر و دیوانه –   ترجمه نجف دریابندری –  نشر کارنامه "

 

 

روی پله های معبد

 

دیشب روی پله های معبد زنی را دیدم که میان دو مرد نشسته بود . یک روی چهره اش رنگ پریده بود و روی دیگرش بر افروخته .

 

" جبران خلیل جبران –   پیامبر و دیوانه –   ترجمه نجف دریابندری –  نشر کارنامه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2:12  توسط کامبیز قبادی  |