دختر به پسر گفت : " دوستت داشتم . . . اما تو نفهمیدی "
پسر نگاه غمگینی به او کرد و جواب داد : " چرا . . . اینقدر ها هم بی شعور نبودم " دم درب مهتابی نشسته بود ، پک عمیقی به سیگار زد و تهش را از بالای نرده ها به داخل باغ انداخت . اشک در چشمانش حلقه زده بود ، به منظره باغی که مهتابی مشرف به آن بود و ساختمانهای کوچه ء آنسوی باغ چشم دوخت و گفت : " کاش یک جمله گفته بودی . . . فکر می کردم علاقه ای به ارتباط با من داشته باشی ، اما اگه گفته بودی . . . همین جمله یا یه چیزی مثه این رو اگه گفته بودی . . . اونوقت مطمئن می شدم "
_ " گفتم . . . به اندازه ای که گوشی بیاد دستت گفتم "
_ " کافی نبود . . . "
پسر این جمله را بدون آنکه به آن ایمان کافی داشته باشد گفت و بعد با تردید و لکنت ، گویی می خواست چیزی بگوید تا دختر را متقاعد کند گفت : " خب . . . من . . . من چی می باس می گفتم ؟ . . . می بایست چیکار می کردم ؟ . . . می اومدم یکٌاره می گفتم فلانی من دوستت دارم ؟ . . . اگه می زدی توی ذوقم چی ؟ "
دختر روی صندلی چرخان پشت میز مطالعه گوشه نمازخانه ، نشسته با نگاه کجکی به پسر ، در حالی که کمی صندلی را به اطراف می چرخاند : " مزخرف نگو . . . هان ؟ . . . غرورت می شکست ؟ . . . می بایست جلوت زانو می زدم ؟ "
پسر ؛ عصبی : " چی داری می گی واسه خودت و می ری ؟ . . . "
غم را در چهره و چشمان دختر می بیند ، انگار از حرف خود پشیمان شده باشد خودش را جمع و جور می کند ، لختی بعد ناامیدانه می گوید : " آره حق با توئه . . . من یه ترسوام . . . همیشه پشت دلیل هام قایم شدم . . . پشت استدلال های زورکی . . . پشت رفتار و منش روشنفکرانه یا بهتر بگم روشنفکر معابانه . . . من هیچی نیستم ، حتی یه شاعر درست و حسابی هم نشدم "
دختر : " اونا چی اند ؟ "
_ " چی ها ؟ "
_ " همون استدلال ها "
_ " هیچ چی . . . مزخرفند . . . دروغند "
_ " نه . . . می خوام بدونم " مهربانانه از صندلی پائین می آید و روبروی پسر کنار درگاهی مهتابی می نشیند .
_ " هیچی بابا . . . من خجالتی بودم یا بهتره بگم ترسو بودم و هر دختری که توی زندگیم بهم نزدیک می شد رو از خودم روندم "
_ " توی چشام نگاه کن "
پسر با دلهره چشمان زردش را به سوی دختر می گرداند .
دختر به آرامی اما قاطع : " منطق خودتو برام بگو ، نه سرکوفتهائی رو که به خودت می زنی . . . اونا باشه واسه خلوت خودت "
پسر : " خیلی خب . . . یه زمانی من و چند تا پسر دیگه توی خیابونا پرسه می زدیم و بارها و بارها اینارو می گفتیم و می شنیدیم . . . حالا دیگه حوصله ء گفتنشونو ندارم اما زور می زنم ، گند های قدیمی رو از زیر آوار بیرون می کشم و خاک سالها رو از روش پاک می کنم تا ببینی شون "
سیگار دیگری می گیراند و ادامه می دهد : " یکی بود یکی نبود . . . وقتی اومدم برای ثبت نام توی انجمن شعر . . . چند سال قبل بود ؟ ( کمی مکث می کند ) هشت سال پیش . . . نچ نچ . . . هشت سال گذشته ، تصمیم داشتم درد و غمی رو که احساس می کردم در قالب شعر چنان بیان کنم که دنیا رو تکون بده . . . هه . . . می دونی درد بزرگ آقای شاعر چی بود ؟ . . . دوست دختر نداشت ؛ اما به خودم گفتم تو ی انجمن جای پیدا کردن دوست دختر نیست ؛ اینجا حرمتش بیش از این حرفهاست ؛ اینجا بایست دنبال یه هدف خیلی ارزشمند تر بگردی "
_ " کدوم هدف ؟ "
_ " خواهش می کنم بس کن . . . خسته ام . . . خستگی سالها توی ذهنم رسوب کرده . . . غصه ای که من و دوستام توی اون سالها می خوردیم چه احمقانه یا بچگانه به نظر برسه چه برعکس ، واسه من خیلی مهمه . . . برام باارزشه ، قابل احترامه . . . اصلا" همون رنجهای روحی منو ساخت . . . "
_ " داری خودتو توجیه می کنی "
_ " هر جور دوست داری فکر کن . . . من می تونستم امروز یه پسر هرزه اما بی درد باشم ، اون بهتر بود ؟ "
_ " امل هم که شدی ؟! "
پسر وانمود کرد که این جمله را نشنید و به صحبت خود ادامه داد : " وقتی از قدیمها حرف می زنم یا شعری می گم دوست دارم شنونده ام یا خوانندهء شعرهام درست به اندازهء خودم توی اون سالها رنج بکشه و بفهمه ما چی کشیدیم . . . جوون ، تنها ، عاشق . . . اما نمی شه ، پس منم که نسبت به این قضیه تعصب داشتم ترجیح می دادم اصلا" به کسی چیزی نگم یا درباره اش چیزی ننویسم ؛ اما این روزا دیگه واقعا" به حلقومم رسیده می خوام فریاد بزنم . . . نه نه ، حتی این حرفها هم حق مطلبو ادا نمی کنه ؛ همینه که می گم باید ساکت بمونم دیگه . . . من نمی خوام کسی فکر کنه دارم یه جک براش تعریف می کنم . . . فریاد ، هه . . . فریاد رو که همون سالها می خواستم بزنم و نمی شد . البته یه جور دیگه می زدم اما کسی نمی شنید . . . بعدش نوبت فرو ریختن توی خودم شد و بافتن پیله . . . بعدش فصل گندیدن بود ، زنده ء گندیده . . . امروز سالهاست که کار از فریاد زدن گذشته "
دختر با تعجبی که بروز نمی داد به پسر که دیوانه وار با بغض و حرص کلمات را از لای دندانهایش بیرون می ریخت نگاه می کرد . پسر پکی به سیگارش زد .
مسئول انجمن وارد اتاق شد و گفت : " جلسه شروع شده شما نمیآید ؟ "
_ " چرا شما تشریف ببرید . . . ما هم می آئیم " دختر این را گفت و رو به پسر کرد و چون مشتاقانه منتظر شنیدن بود برای به حرف آوردن پسر خواست چیزی گفته باشد : " می فهمم تو افسرده ای . . . ! "
_ " نه ، من افسردگی رو پست سر گذاشتم و به درماندگی رسیدم . . . "
_ " خب . . . "
پسر نگاه عمیقی به او نمود و گفت : " هان ؟ . . . داری روی یه بیمار روانی تحقیق می کنی ؟ نوبت حرف زدن تو کی می شه ؟ "
اما بدون اینکه منتظر جواب باشد ادامه داد : " بذار خلاصه کنم فقط در چند کلمه چون واقعا" نمی خوام ادامه بدم . . . اون استدلالها . . .
تربیت آدم توی خونه و مدرسه ، طبقه اجتماعی – فرهنگی ، موقعیت اقتصادی ، فرهنگ مورد تائید جامعه و شاید از همه مهمتر شرایط سیاسی حاکم بر مملکت افراد بعلاوه ژنتیک اونها می شه شخصیتشون . . . می شه زندگیشون . . . که همه باورها و ترسها و آرزو هاشونو می سازه " دختر گویی نقطه ضعفی در حرفهای پسر پیدا کرده باشد مثل کسی که در لحظهء شکست برگ برنده ای رو کرده گفت :
_ " اراده شون چی ؟ . . . هیچ نقشی نداره ؟ "
_ " نمی خوام بگم ضعیف و قوی بودن ارادهء افراد ژنتیکیه یا تماما" به تربیتشون یا شرایط جامعه شون بر می گرده اما تاثیر این عوامل رو هم نمی شه منکر شد ، می شه ؟ "
وقتی او حرف می زد دختر به این فکر می کرد که پسر باید روزهای بسیار با این افکار دست به گریبان بوده باشد ، برای هر سوالی جواب آماده ای داشت . اما حتما" افرادی که متخصص امور بودند می توانستند با دلایل قوی تر خود او را به زانو در آورند اما خود دختر نمی توانست . چه اهمیت داشت ؟ درست بود که او منطق قابل توجهی برای ارائه به این ماشین دودزا نداشت ، اما احساسش می گفت که پسر اشتباه کرده است و حالا تنها دارد آسمان ریسمان می بافد که از اتهام رهائی یابد .
هر چند که در آغاز با زیرکی اتهامات را پذیرفته بود اما حالا یواش یواش داشت تبرئه می شد .
دختر : " مثلا" چی ؟ "
پسر : " باز می گه مثلا" چی ! . . . مثلا" . . . مثلا" اینکه من دو سال توی اون لباس سبز خدمت سربازیمو انجام دادم ، با آدماش دوست شدم و زندگی کردم . اما حالا که چند ساله خدمتم تموم شده ؛ هنوز که هنوزه . . . وقتی توی خیابون یه مامور با اون لباس رو می بینم ، بی جهت می ترسم . . . زندگی سخت و مشکلات اونا رو می شناسم و علت ترس امروزم رو نه "
لااقل در این مورد حق با او بود ، دخترک هم همین احساس را بارها تجربه کرده بود .
پسر سیگار دیگری به لب می برد . دختر دست پیش می برد و سیگار را از لبش می گیرد و پرت می کند پائین ، داخل باغ . پسر یکه می خورد ، بعد شاکی می شود ، سپس از این حالت او هر دو می زنند زیر خنده . پسر ضمن خنده چنان سر تکان می دهد که انگار تا به حال درباره چیز پیش پا افتاده ای آن همه عصبی شده بوده و دختر هم با نگاهی معصومانه در چشمهای او با سری خم شده به یک سو می خندد .
پسر ( آرامتر و آسوده تر از قبل ) : " اما در مورد اُمُل بودن من . . . "
_ " خواهش می کنم . . . ایندفعه من نمی خوام درباره اش حرف بزنیم . . . داشتم شوخی می کردم "
_ " اما واسه من خیلی جدی شده بود . . . رفتی شیراز دانشگاه . . . من تازه از سربازی اومده بودم ، توی انجمن دیده بودمت ؛ با یه لحن تمسخر آمیزی بهم گفتی فلانی تو هنوز عوض نشدی ؟!
اما خودت عوض شده بودی . . . جلف و لوس . . . دیگه از اون خانومی و وقاری که منو عاشق تو کرد خبری نبود . . . با یکی دیگه قرار و مدار داشتی . . . توی انجمن تو سر و کول هم می زدید . . . با هم پیتزا می خوردید و کافه نشینی داشتید . . . آره من خیلی امل بودم . . . هنوزم هستم . . . اگه مثلا" توی اروپا زندگی کرده بودم شاید کلا" یه جور دیگه بودم ، اما من خوب یا بد یه ایرونی ام "
_ " منم یه دخترم "
_ " و مثه اکثرشون بی وفا "
_ " آقای روشنفکر . . . شما مردا باید ریشه این بی وفائی رو تو خودتون جستجو کنید "
_ " اولا" که . . . من روشنفکر نیستم ؛ تو دور و برم هم کسی که واقعا" روشنفکر باشه پیدا نکردم . البته تا دلت بخواد کسائی که افهء روشنفکری دارن پیدا می شه . . . روشنفکرها یا به رحمت ایزدی رفتند یا از منو تو فرسنگها دورند ؛ ثانیا " . . . این شعارهای فمینیستی رو هم بریز دور و یه جواب درست و حسابی بهم بده "
_ " دارم می گم وقتی تو بهم خودتو نزدیک نمی کردی ، خب منم . . . "
_ " تو هم رفتی سراغ یکی دیگه ! فرقی هم برات نداشت که کدوم خری باشه ؟ "
_ " تو از مردونگی کم داشتی . . . هر چقدر هم که آدم حساس و فهمیده ای باشی نمی تونه کافی باشه اگه عملت چیزی رو نشون نده "
_ " ببینم چرا همیشه ما مردا بایست پا پیش بذاریم ؟ "
_ چون این جوری رسمه . . . این تو فرهنگ ماست "
_" فرهنگ ما ؟ . . . فرهنگ ما امل ها و سنتی ها یا فرهنگ شما امروزی ها و مدرنیست ها ؟ "
دختر عصبانی می شود ، سرش را می گیرد و می گوید : " خسته م کردی . . . مغلطه می کنی . . . اصلا" این حرفها چه فایده داره . . . از اون روزا خیلی گذشته . . . دیگه دیره ، هیچ چیز رو نمی شه جبران کرد "
_ " راست می گی . . . اما مغلطه رو تو می کنی نه من "
دختر بر می خیزد و از پسر دور می شود . بعد رو به او می کند و می گوید : " کله شق . . . خود خواه . . . همیشه حرف آخر باید حرف خودت باشه "
پسر می خندد و به بیرون نگاه می کند : " راست می گی . . . توی صحبت های ما بیشتر عقل حاکمه تا احساس ، واسه همینم خشکه "
_ " اینم تقصیر خودته "
_ " شاید تو تموم این سالها داشتیم آزمایش می شدیم . . . یا پخته می شدیم . . . شاید مشکل اینجاست که نمی تونیم گذشته رو فراموش کنیم "
_ " من می تونم "
مسئول انجمن درب را باز کرد و گفت : " خسته نباشید . . . جلسه تموم شد " لبخندی زد و جوابش را هم با لبخندی گرفت و درب را بست . همهمه و سر و صدای شاعران جوان از مدتی قبل شنیده می شد که در لابی همه با هم و در هم مشغول حرف زدن بودند . بعد از رفتن مسئول ، پسر رو به درب بسته گفت : " نترس ، کار خلاف شرع نمی کردیم "
و برخاست ، به دختر نزدیک شد ، دو دستش را روی بازوان دختر گذاشت و گفت :
" خب ، بالاخره حرف آخر رو تو زدی . . . راضی هستی ؟ "
دختر از تمام شدن وقت ناراضی بود ، دلش می خواست لااقل پیشرفتی احساس کند . بغض خفیفی در گلو داشت . پسر همه چیز را در چشمانش خواند . او را به سمت خود کشید و گفت : " گفتی می شه گذشته ها رو فراموش کرد ؟ . . . "
دختر با سر جواب مثبت داد .
_ " خب من باید . . . بذار ببینم . . . "
از چهارچوب درب مهتابی به نقطه ای دور در افق نگریست : " من باید چی می گفتم که نگفتم ؟ . . . باید می گفتم خانوم خانوما ، من دوستت دارم . . . عاشقتم . . . به تو فکر می کنم . . . خوبه ؟ "
باز دختر سر تکان داد . در حالی که اشک در چشم داشت و دهان بسته بود . پسر دل به دریا زد . به آرامی دختر را به خود چسباند .
مقاومتی در کار نبود . نه دختر به او فحش داد نه توی گوشش زد و نه کسی بازداشتش کرد . این اولین بارش بود . برخورد سینه های نرم دخترک با بدن تکیده اش تا مغز استخوان پسر را لرزاند . اما شهوتی در کار نبود . مثل شوک یک مبارز سیاسی در لحظه ای که پای جوخه دار ، طناب بر گردن دارد و صدای منعکس شدهء راندن صندلی را از زیر پایش می شنود . گیج بود . دیگر خبری از استدلال ها و ایسم ها و فلسفه بافی ها نبود . دختر را در آغوش داشت . دخترک چنان خود را به او چسبانده بود که پنداشت از آغاز یکی بوده اند . سر بر سینه پسر به آرامی می گریست . بوی عطرش باعث شد پسر بی جهت بخندد . لحظه ای افکار شیطانی هجوم آوردند : " عمر هدر دادی . . . این همه سال بی جهت غصه خوردی . . . جوانیت هدر رفت . . . کاری به این آسانی را چه سخت انجام دادی . . . چه تلخ . . . چه احمقانه "
دلش خواست دختر را از خود دور کند اما به سرعت جلوی این فکر را گرفت . گفت :
" عزیزم بسه دیگه . . . الان یکی میاد تو . . . همین الآنش هم با این یک ساعت خلوت کردن تو این اتاق به اندازه کافی تابلو شدیم . . . می ترسم یکی درو وا کنه "
دختر همینطور که در آغوش پسر بود ، سر از سینهء او برداشت و به صورتش نگریست و گفت : " مگه ما چیکار داریم می کنیم ؟ . . . بذار ببینن . . . بذار بدونن . . . دختر و پسری همدیگه رو دوست دارن همین . . . چه اهمیتی واسه دیگران داره ؟ "
پسر به آرامی و با لبخند جواب داد : " اهمیت فضولی و حسودی . . . به زودی همه چیز رو خواهند دونست . . . اما نه الآن و به این شکل . . . خوبیت نداره "
افق در قاب درب مهتابی مشرف به باغ ، که شکوفه های سفید بر شاخ درختانش نشسته بود ، رو به سرخی می گذاشت .
آن روز نمازخانهء انجمنِ شعر یکی از زیباترین شعرها را در حافظه خود ثبت کرد . آری ، آن روز ، نمازخانه بجای بوی تند جوراب که مخاط بینی را می سوزاند ، بوی بهار نارنج می داد که مرهمی بر زخمهای کهنه بود .
کامبیز ـ پائیز ۸۰
